سلااااااااااااااامممممممم
از شنبه امتحانای ترمم شروع میشوددد:)))))))))))) چرا خوشحالم؟:/
در واقع یکم انگار هیجانه...امروز یه اتفاق بد افتاد و یه اتفاق خوب(البته نمیشه گفت اتفاق خوب)
اتفاق بد رو اول میگم...از یکی از بهترین رفیقام مجبور شدم مدتی جدا شم...البته میدونم هست:))))))همین باعث شد گریه نکنم:))))))دقیقا همین که میدونم هست باعث شد دوباره دیوونه بازی در نیارم...
خب! این خبر بده...
حالا خبر یا همون اتفاق خوب!
این چند روز دارم همش مصاحبه با رتبه برتر ها رو میبینم و یه چیز تقریبا مشترکی که بینشون بود این بود که تقریبا همه از اواسط یازدهم مثلا از بهمن به بعد شروع کردن جدی برای کنکور خوندن و همین برای من دلگرمی شد که هنوز چیزی رو از دست ندادم...به علاوه دوباره دارم روتین منظم خودم رو با دوام بیشتری دنبال میکنم و حس بهتری دارم...
همین الان که دارم این پست رو مینویسم آنتراک کلاس زبانمه و همین چند دقیقه پیش تیچر خیلی یهویی گفت من ریدینگ رو بخونم با سامری...حالا من همون موقع با اینکه تمرین نکرده بودم ولی خوندم و با لبخند رضایت تیچر مواجه شدم:))))))))
نمیدونم شاید الان بهم بخندی ولی امروز یه کلیپ دیدم که میگفت با سه ماه خوندن پزشکی قبول شدن !!!! الان بهم میخندی چون میگی ببین کارم به کجا کشیده دارم رو چی حساب میکنم! خودمم خندیدم ولی در واقع باید بگم منی که همیشه بمب انگیزه برای دیگران بودم الان انگار بادم خالی شده و یکی باید بیاد با کاردک جمعم کنه!
ولی دارم سعی میکنم حال خودمو بهتر کنم...جمعه فاینال دارم...
ای کاش فردا هم تعطیل باشه...حقیقتا از تدریس مجازی بدم میاد اما بازده منو بیشتر میکنه چون من به خاطر مشکل جسمی که دارم همیشه خستم و این بهم کمک میکنه تو زمان های یک ربعه آنتراک یکم بخوابم...به علاوه بعد مدرسه مثل بچه خوب میرم سراغ درسم:))))))))))
مامان کیانا زنگ زد به مامان من...
زنگ زد به عنوان اخرین پیشنهاد منو دعوت کنه به تولد...مامان منم میگه دیگه زشته اگر نری!!!!! مامانش به من زنگ زده دیگه زشته!
حقیقتتا...به دلم نیست برم چون زیاد از این محیط ها خوشم نمیاد...به علاوه هلیا...نامردی نیست؟! هستااا!!!!!!
هلیا درسته با اون کارش منو خیلی رنجوند ولی لزومی نداره منم مثل اون باشم که!
ولی مامانم نظر دیگه ای داره! میگه این چیزا توی دوستی عادی...نباید مثلا چون هلیا نیومد تو هم نری یا مثلا اگر تو نرفتی یه جا هلیا بخواد به پات بسوزه!
چرا حس میکنم راست میگه؟؟؟؟؟ولی دست خودم نیست...نمیخوام دوستام از دست خودم برنجونم...
مامانم شدیدا داره روم کار میکنه منو بفرسته به اون تولد...میگه داری افسرده میشی...میگه چند روز دیگه میوفتی گوشه خونه میمیری...
میگه باید معاشرت رو یاد بگیری...هرچی میگم نمیخوام دوست ندارم میگه دست خودت نیست باید یاد بگیری...چطوری میخوای تو جامعه زندگی کنی دو روز دیگه وقتی هنوز بلد نیستی با دوستای خودت معاشرت کنی؟؟
حقیقتش خلوت خودم رو ترجیح میدم:) هیچ وقت از تولد خوشم نمیاد...بیشتر ترجیح میدم توی روز تولدم با دوست صمیمی خودم باشم و وقت بگذرونم مثلا زهره و هلیا و انا...حقیقتش از معاشرت های اینطوری وحشت دارم...نمیخوام زیاد قضیه رو باز کنم مهم نیست...
از نظر خیلیا من بمب انرژی منفی ام عین کلامب توی گالیور...
امروز سر کلاس زیست من یه کنفرانس داشتم...راجب فیبروز کیستیک و خیلی مسلط حرف زدم و پاورپوینتمو شیر کردم...بقیه هم بعدش کلی تشویقم کردن حتی اون چندتا دختر کلاس که خیلی فکر میکنن چیز بارشونه ولی در واقع در سطح بقیه هستن یا حد اقل یکم بالاتر...منم ذووووقققققق:))))))))))))))))
مامان هنوز نیومده...چهارشنبه احتمالا مجبور شم با مامان برم امتحان بده...نه نه چهارشنبه چیه!!!!پنجشنبه!!!اره پنجشنبه:)
فعلا تا فردا:)))))))
در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 17:56 توسط ستاره(فاطمه)
...ما را در سایت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88